آغاز سال ۷۰۳۱ میترایی آریایی و ۳۷۴۷ زرتشتی و ۲۵۶۸ شاهنشاهی و ۱۳۸۸ خورشیدی بر مردم ایران زمین و فرزندان کورش کبیر مبارک باد
|
به نام اهورا مزدا
آغاز سال ۷۰۳۱ میترایی آریایی و ۳۷۴۷ زرتشتی و ۲۵۶۸ شاهنشاهی و ۱۳۸۸ خورشیدی بر مردم ایران زمین و فرزندان کورش کبیر مبارک باد + نوشته شده توسط هادی در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت
19:14 |
به نام اهورا مزدا آغاز سال ۷۰۳۰ میترایی آریایی و ۳۷۴۶ زرتشتی و ۲۵۶۷ شاهنشاهی و ۱۳۸۷ خورشیدی بر مردم ایران زمین و فرزندان کورش کبیر مبارک باد سال نو مبارک صد سال به این سالها + نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت
17:35 |
پیشاپیش عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشید. + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:26 |
به نام خدایی که در این نزدیکی ست یکی بود یکی نبود. یه آسمون آبی بود. آسمون عاشق شده بود. عاشق یه قناری زیبا. وقتی قناری آواز می خوند آسمون خوشحال می شد. اون وقت آبی آبی بود. آسمون نمی تونست بره پایین و به قناری بگه چقدر دوستش داره. قناری هم نمی تونست اون قدر پرواز کنه تا به آسمون برسه. ولی آسمون به دیدن قناری و شنیدن آوازش دلخوش بود. ولی....ولی یه روز دید صدای قناری نمیاد و به جای اون آواز زیبا صدای بد و گوش خراش ماشین ها میاد.! اون حتی نمی تونست قناری رو ببینه چون هوا خیلی آلوده بود. اون وقت دیش گرفت و غمگین شد. آسمون قاصدک رو صدا کرد و گفت : قناری زیبا کجاست؟ قاصدک گفت: هوا خیلی کثیف بود. قناری مرد... مرد.....مرد.....مرد..... آسمون دیگه نتونست طاقت بیاره..... فریاد کشید...... وشروع کرد به گریه کرد..... آسمون ابری ابری بود....... آسمون دیگه از همه ی آدما بدش می آمد چون تنها عشقش رو ازش گرفته بودند. ای کاش ما آدما بفهمیم که باخودخواهی داریم همه چیز رو نابود می کنیم + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:25 |
خورشید که درخشید نیلوفر سپید روی مرداب هم بیدار شد و درست همون موقع بود که قاصدک رو دید! قاصدک هم اونو دید! قاصدک می دونست که شاپرک و سنجاقک و همه وهمه گل نیلوفر رو دوست دارند..... شاید به ایت خاطر بود که کسی به اون توجهی نداشت فکر کنم به همین خاطر بود که رفت....... اما قاصدک درخشش گلبرگ ها سپید نیلوفر رو از یاد نبرده بود! گل نیلوفر با خودش گفت: حیف ... حیف.... اون منو دوست نداره!اون ازمن بدش میاد فقط به خاطر اینکه همه هنو دوست دارن! گلبرگ های نیلوفر با دیدن قاصدک لرزید .... لرزید.....لرزید.... روزها از پس هم می گذشتند اما نه قاصدک و نه گل نیلوفر یکدیگر را فراموش نکردند..... اگرچه هر دو از هم کینه داشتند اما عشق بود که می توانست ریشه ی کینه ها را بخشکاند.... عشق و شاید به همین خاطر بود که قاصدک برگشت و به خاطر همین بود که گل نیلوفر همراه نسیم گلبرگ ها یش را برای قاصدک فرستاد و شاید به خاطر همین بود که پرده ی غرور کنار زده شد و عشق متولد شد..... ولی کاملا مطمئن هستم که به خاطر همین بود که یاد عشق گل نیلوفر وقاصدک برای همیشه جاودان شد! ( تقدیم به عزیزم ) + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:25 |
به عقب بر می گردم! به پشت سرم نگاه می کنم! پل ها! آیا پلی برای بازگشت هاست؟ همه چیز را نابود ساخته اند؟؟؟؟؟؟ نه .... نا بود ساخته ام. دیگر پلی برای بازگشت نمانده...... اما نه! اما امروز...... این جا.... اکنون...... پل های پشت سرم خراب شده اند اما این من هستم که باید پل های فردا رابسا زم. امروز که دیگر پلی نیست..... همین جا. پلی برای فردا............ زندگی در لحظه.... شروع...... + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:24 |
+ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:22 |
گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستمو بگيري از غرورت كم نميشه ساكت و صبور عاشق ، وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من ،حرف عشقو كم مياري لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من كاش چشات يه جاده مي زد از دل تو تا دل من اي كه لحظه هامو بردي تو خيالت به اسيري نكنه بياي دوباره بونه تازه بگيري من سبد سبد صداقت به دل تو هديه كردم نكنه مي خواي بگي كه ميرم و بر نمي گردم خوب مي دوني نمي تونم بي چشات دووم بيارم ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:21 |
دلم گرفته است ميخواهم بگريم اما اشک به ميهمانی چشمانم نمی آيد، تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتی بگريزم اما پاهايم مرا ياری نمی کنند. مانند پرندهای در قفس زندانی گشته ام، از اين همه تکرار خسته شده ام، چقدر دلم ميخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم، چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق بوديم،چقدر دلم ميخواهد مثل قديم کلمه ی دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم، ولی افسوس آن کلمه که مرا به زندگی اميدوار می کرد حال به فراموشی سپرده شد و جايش را تحقير گرفت . + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:21 |
فراموشت نخواهم کرد + نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
21:20 |
|
|